قصه‌ترانه – عادت

#قصه_ترانه
عادت

نویسنده: #میرهادی

#رادیو_نارنگی

پیشنهاد میکنیم با هدفون یا هندزفری گوش کنید 🙏🏻

 

دختر تحویل‌دار بانک با همون نگاه برق‌دار همیشگی بهش نگاه کرد و با تعجب پرسید:
+ یعنی میخوای بگی از همون اولی که من رو دیدی بهم دلباختی؟؟؟
پسر بهش نگاه نمیکرد؛ نمیتونست نگاه کنه؛ سرش رو پائین انداخته بود. ریش بلندش به سینه‌ش چسبیده بود‌. ولی برای تایید، سرش رو بیشتر پائین برد. دوبار سرش رو به نشان تایید تکون داد.
+ چرا نگاهم نمیکنی؟؟
– نگات میکنم
+ چه جوری؟؟ اینجوری که سرت پائینه؟؟ تو هیچ وقت خیلی به من نگاه نمیکنی؟؟
– چرا اتفاقا خیلی نگاهت میکنم. ولی وقت‌هایی که حواست نیست
+ (باتعجب) به چه دردی میخوره وقتی خودم نفهمم
– شاید برای تو خوب نباشه ولی من به یواشکی دیدنت عادت کردم
+ یعنی چی؟؟
– یعنی همه اون مواقعی که میومدم شعبه میدونستم اگه من رو ببینی کارم رو زودتر راه میندازی؛ اینجوری نمیتونستم خوب نگاهت کنم؛ نوبت میگرفتم و یه گوشه می‌ایستادم؛ تا بتونم کلی یواشکی نگات کنم!
+ (لبخند شیطنت آمیزی میزند) فقط دلت میخواست نگاهم کنی؟؟
– نه باهات حرف میزدم
+ (با کمی دلخوری) وای این دیگه نوبره. چه جوری باهام حرف میزدی؟ مگه میشه؟
– آره! ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها باهات حرف زدم. خیلی حرف زدم.
+ خوب چرا نمیومدی به خودم بگی؟
– میترسیدم
+ از چی؟؟؟!!!!
– از اینکه بهم نه بگی. از اینکه خودم رو لایق تو نمیدونستم
+ خوب از کجا میدونستی … شاید میگفتم اره! ببین بهت پیشنهاد میکنم از این به بعد اگر از کسی خوشت اومد حتماً یه جورهایی حداقل تو ظاهرت با یه لبخندی چیزی بهش حالی کنی تا اون هم بدونه. هیچ میدونستی من هم از روز اول ازت خوشم میومد؟
– الان چی ؟؟؟
+ الانم خوشم میاد ازت. وقتی بهم شماره دادی فکر کردم که میخوای باهام دوست بشی گر چه ….
اون روز صبح پسر شماره موبایلش را برای امور بانکی به دختر داده بود؛ بعد از ظهر، دختر زنگ زده بود و با کمال شجاعت بهش گفته بود که شخصیت جالبی داره و دوست داره با اون وقت بگذرونه! پسر هم بعد از کلی سکوت قبول کرده بود که عصری به کافه برن. به خاطر سکوت طولانی، دختر فکر کرده بود که اون را نمیخواد، ولی الان از شنیدن این علاقه‌ی شش ماهه یکه خورده بود.
+ میدونی راستش امروز میخواستم نیام بخاطر همون سکوت مسخره طولانیت
– آره میدونم حق داری
+ میخواستی کلاس بذاری؟؟
– نه … نه … اصلاً ؛ نمیدونم! توضیحش برام سخته؛ شاید اصلاً حرف‌هام برات خنده‌دار باشه
+ نه بگو … میخوام بشناسمت
– ولی فکر نکنم دیگه بشه
+ (با تعجب ) چرا ؟؟
– چون من و تو احساس‌هامون فرق میکنه؛ تو از من خوشت میاد
+ مگه تو از من خوشت نمیاد ؟؟
– نه! من عاشقتم
+ (دیگر حسابی کلافه شده بود) چه جوری میتونی عاشق من باشی، وقتی حتی یه بار هم با من بیرون نرفتی؟
– من؟ هزار بار باهات بیرون رفتم. سفر رفتم.
+ کجا ؟؟ لابد تو خواب!
– نه! بیدار بیدار بودم. تو ذهنم. تو ماشین در حال رانندگی! موقع غذا خوردن! تمام لحظات زندگیم تو این شش ماه با تو بودم. با تویی که تو ذهنم ساخته بودمت. الان هم خیلی عاشقتم! چند وقتی میشه که از عشق هم رد شدم
+ از اون حرفا بودا! مگه میشه از عشق هم رد شد؟؟ حرف‌هات خیلی خنده داره
– اره میشه
+ بعد عشق چیه اون وقت؟
– تقدس
+ نمیفهمم
– من تا چند وقت پیش عاشقت بودم! ولی الان مدتی که برام مقدس شدی. مثل یک خدا! یک الهه! یک مذهب! یک بت! و من دینداری شدم که خودم رو پر از گناه میدونم. تو حق داری اگر به موقع اومده بودی، میشد ولی الان …
پسر، سرش رو بلند کرد و با چشم‌های پر به دختر نگاه کرد. دختر مات و مبهوت بود.
– من اولش ازت خوشم اومد! بعد دوست داشتم! بهت عادت کردم! عاشقت شدم! و چون نبودی مقدس شدی! میتونی تصور کنی با خدای خودت بری به یه کافه؟؟ نه چون اونوقت دیگه خدا نیست. پس من هم نمیتونم با تو بیام کافه؛ چون نمیخوام اون خدا رو از دست بدم. من …
چشم‌های دختر هم پر شده بود. به ارومی و با صدای لرزان گفت:
+ گناه من چیه؟؟ من که کاری نکردم که بخوام اینجوری اذیت بشم؟ من میخوام باهات باشم.
– تو گناهی نداری. خداها که گناه نمیکنن! ولی خداها نمیتونن با بنده‌هاشون باشن. از وقتی مقدس شدی ازت دور شدم. شایدهم تو ازم دور شدی. رفتی تو آسمون‌ها. من دیگه خودم رو لایق تو نمیدونم چون کوچیک‌ت میکنم اگه تو رو مال خودم کنم. تو برای من همیشه‌ی همیشه زیبا و عشقی! ولی تو قلبم! مثل همه خداهایی که ندیدیمشون و باید دوستشون داشته باشیم.
دختر خواست چیزی بگه ولی پسر بلند شد، تعظیم کرد و از در بیرون رفت.

کشور جان ۲

قسمت ۲ از ۱۰

#کشور_جان

نویسنده: #میرهادی

#رادیو_نارنگی
#خودشناسی

 

گفتیم که مهاجرت میتونه هر شکلی باشه یا هر حالتی به خودش بگیره. به عبارتی هر تغییری رو میتونیم مهاجرت به حساب بیاریم.
از یه زاویه‌ی دیگه به موضوع نگاه کنیم. گاهی اوقات ما مهاجر نیستیم، بلکه مقصد هستیم. مثلا ممکنه ما مقصد کس دیگه‌ای بشیم! یه کسی که با همه‌ی داشته‌هاش به سمت ما مهاجرت میکنه. تو این وضعیت، ما باید بدونیم که چقدر آمادگی پذریش مهاجر با اون ویژگی‌ها رو داریم! اساسا کشور جان ما، به ظرفیتی رسیده است که پذیرای کس دیگه‌ای باشه؟
در بحث مهاجرت با دو گزاره مواجهیم: مهاجر و مقصد! نقش‌های آدم‌ها در این دو وضعیت فرق میکنه! مهاجر باید توانایی حرکت داشته باشه و مقصد هم باید آماده‌ی پذیرایی باشه! البته در رابطه‌های انسانی این موضوع صفر یا صد نیست! یعنی قرار نیست صرفا یک طرف رابطه مهاجر باشه و اون طرف مقصد! هر دو نفر در هر رابطه‌ای، هم نقش مهاجر دارند و هم نقش مقصد! عروسی که به خونه‌ی داماد مهاجرت میکنه، از طرف دیگه، خودش مقصد داماد هم هست. تصور کنید مهاجر و مقصد ندونن که میخوان چی کار کنن!

احتمالا ماها در طول زندگی‌مون سردرگمی‌های ناشی از این ندونستن‌ها رو تجربه کردیم.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

ویژگی‌های مهاجر رو بشناسیم: حافظ، برای مهاجرت به منزل لیلی و رسیدن به وصال، اولین شرط رو یه موضوع درونی میدونه! مجنون بودن، شرطیه که صرفا به خود اون شخص بستگی داره و در درون آدما اتفاق می‌افته. برای رسیدن به منزل لیلی مرکب هر چی که باشه، مسافت هر چقدر که باشه، سختی و ناراحتی، هر مقدار باشه؛ باز اولین شرط مجنون بودنه.
یعنی قبل از هر حرکتی باید اول در درون خودمون یه چیزهایی رو بسته باشیم، یه تصمیم‌هایی رو گرفته باشیم تا آماده‌ی مهاجرت باشیم.
مولانا میگه:

ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

از این قبیل اشعار و گفتار در آثار بزرگان و حکما زیاد میبینیم. برای رسیدن به هر هدفی، برای مواجه شدن با اون چیزی که پیش رو داریم؛ هر چیزی که باشه، از همه مهم‌تر، خودمونیم. آمادگی مهاجرت و آمادگی پذیرش به اندازه‌ای مهم و حیاتیه که اگه توجه کافی نکنیم، مجبور میشیم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کنیم!

حالا بریم سراغ ویژگی‌های مقصد: مهمترین سوال اینه که در این سمت رابطه، چقدر آمادگی برای میزبانی وجود داره؟ آیا مقصد با توجه به ویژگی‌هایی که مهاجر داره، تدارک لازم رو پیش‌بینی کرده؟
مهمونی که ناخونده میاد؛ مهمونی که از قبل میدونیم میاد؛ و مهمونی که خودمون دعوت‌ش کردیم.
پذیرایی از این سه مدل مهمون کاملا متفاوته! چون آمادگی میزبان کاملا فرق میکنه! در مورد مهمون ناخونده، میزبان آمادگی کمی داره! در مورد مهمونی که خبر داده که میاد، میزبان آمادگی بیشتری داره! و در مورد مهمونی که دعوت شده، حتما میزبان سنگ تموم میذاره!

یه چیز دیگه هم هست! دعوت ناخونده! یعنی چی؟ یعنی گاهی اوقات، ما با رفتار و کردار و گفتارمون خواسته یا ناخواسته یا از روی عمد، شخصی را بدون اینکه بشناسیمش و بدونیم چه ویژگی‌هایی داره، به سمت خودمون جذب می‌کنیم؛ به کشور جان‌مون فرا می‌خونیم!
این نوع دعوت، کمی پیچیده است. چون در این دعوت، بی‌شک اسباب پذیرائی مورد نیاز اون مهمون را آماده نکردیم! چون مهمون رو نمیشناسیم. یا لااقل نمیدونیم چه نیازهایی داره؟
مهمون ناخونده، قطعاً آشناست! ما رو خوب میشناسه و ما هم می‌شناسیم‌ش! اونقدر شناخت داریم از هم که بتونه ناخونده مهمون شه! مهمونی هم که خبر داده که داره میاد باز می‌شناسیم‌ش! اونی رو هم که دعوت میکنیم، همینطور!
اما کسی که نمیشناسیمش رو وقتی دعوت کنیم، مثل این میمونه که یهو یه نفر رو از تو خیابون بگیم بیاد خونه‌مون! میشه دعوت ناخونده!

عشق در آمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو

در این بیت مولانا، صاحب‌خانه عاشق شده و عشق رو دعوت ناخونده کرده، چون خبری از معشوق نیست! پس چیزی جز سختی و عذاب عاید عاشق نمیشه! وای تو!

راه کار چیه؟ راه کار اینه که برای کشور جان، قوانینی رو تنظیم کنیم. اگه بدونیم قوانین‌مون چیه، اون وقت هم در مهاجرت و هم در پذیرایی از دیگر مهاجران، کمترین مشکل رو خواهیم داشت! قوانین کشور جان هر کس مخصوص خودشه! از اون جایی که در جهان هستی هر کسی منحصر به فرد تکرار نشدنیه، قوانین کشور جان هم همین ویژگی رو داره!
حاکمی که ندونه چی برای کشورش خوبه و چی برای کشورش خوب نیست، احتمال زیاد، زمام امور از دست‌ش در میره!
هیچکس نمیتونه برای شخص دیگه‌ای قانون بنویسه! چون ویژگی‌ها و توانایی‌ها و علاقمندی‌ها و نقاط ضعف و قوت آدم‌ها، مثل اثر انگشت‌شون، منحصر به فرد و به اصطلاح یونیکه!
کشور جان‌ت رو فقط خودت میتونی قانونمند و مرزهاش رو مشخص کنی! چرا که هر چی هست در خود توست و بیرون از تو، برای تو، هیچی نیست جز اون چیزی که خودت برای خودت خلق میکنی.

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است
چو دو دیده را ببستم ز جهان، جهان نماند

موسیقی نارنگی

#موسیقی_نارنگی
#گل_سنگ

تنظیم: #گروه_نارنگی

#رادیو_نارنگی
#تفریح
#نشاط
#زنگ_تفریح

 

آینده‌پژوهی – تله‌ی فقر

#آینده_پژوهی
تله‌ی فقر

تنظیم: #دفتر_آینده_پژوهی

#رادیو_نارنگی
#اقتصادی
#برنامه_ریزی
#خانواده
#مدیریت

 

تله فقر اصطلاحیه که مردم کمتر با اون آشنا هستند.
تله فقر به هرگونه شرایطی گفته میشه که موجب تقویت و استمرار فقر بشه.
تله فقر بصورت چرخشی و دورانی شما رو به درون خودش میکشه و مثل مرداب، یک فرد و یک خانواده یا حتی یک جامعه رو می‌بلعه.
تله فقر میتونه در هر زمانی و در هر کشوری و در هر دولتی و در هر منطقه و قوم و خانواده‌ای بوجود بیاد و استمرار پیدا کنه.
برای مثال کشورهای عقب مونده و فقیر، اکثرا در تله فقر گرفتار شدن. مشکلات‌شون به صورت ساختاری و نهادی و اجتماعی و فرهنگیه و نه تنها نسل‌های گذشته، بلکه نسل‌های آینده‌شون رو هم در فقر مستمر و تقویت‌شده، فرو برده.
در برخی کشورها مشاهده میشه که ساختارها و نهادهای عمومی و قواعد و مقررات و نیروی انسانی و مدیریت و برنامه‌ریزی چنان تضعیف شده که بصورت مستمر و پیوسته هرگونه تحول اقتصادی و امکان رشد و پیشرفت، خنثی میشه و مردم در ضعف مالی و اقتصادی، در تله فقر گرفتار شدن.

بحث ما در مورد کشورها و دولت‌ها نیست، در مورد شما و خانواده شماست!
اگر فکر میکنید که سال‌هاست امکان رشد و تحول مالی و اقتصادی در خانواده‌ی شما فراهم نشده، ممکنه در تله فقر گرفتار باشید؛ پس لازمه این تله رو بشناسید و خودتون و خانواده‌تون رو از اون نجات بدین.
همه‌ی ما کم و بیش افراد یا خانواده‌هایی را می‌شناسیم که از توانایی‌های ذهنی و جسمی خوبی برخوردارند، ولی از وضع بد مالی رنج می‌کشند و همیشه در موقعیت ضعیفی قرار دارند. اگه دقت کنیم می تونیم شرایطی که اون‌ها رو در تله فقر گرفتار کرده، بشناسیم.
در برخی موارد دیده‌ایم که افراد بدون اینکه خودشون متوجه باشن، گرفتار افکار و آراء و هنجارها و رفتارهایی هستن که امکان رشد و پیشرفت رو برای اون‌ها فراهم نمیکنه.
دوره‌های طولانی از افول اقتصادی در برخی کشورها و یا در برخی افراد و خانواده‌ها نشونه‌ای از گرفتار شدن تو تله‌های فقره!

خوشبختانه تو کشور ما بدلیل وجود امکاناتی مانند آب پاکیزه و تغذیه و بهداشت و آموزش و پوشاک و سرپناه، فقر مطلق مشاهده نمیشه؛ این درحالیه که بیش از یک میلیارد نفر در دنیا دچار فقر مطلق هستند.
اگه درآمد و منابع زندگی‌تون از سطح معمول و عمومی اجتماعی پایین‌تره، یا منابع مالی‌تون کاهش پیرا کرده ممکنه به سمت فقر نسبی گرایش پیدا کرده باشید؛ پس باید مواظب باشین که گرفتار تله‌های فقر نشین.

برای نجات از تله فقر باید در افکار و آراء و رفتار و توانایی‌ها و ناتوانی‌ها و شرایط خودتون بازنگری کنید. عوامل و شرایطی که موجب رکود و ایستایی اقتصادی شما شدن رو بشناسید و اون‌ها رو در زندگی خودتون، مدیریت و بازنگری کنید.
در شرایط نامطلوب عمومی هم شما میتونید بخش مهمی از تله‌های فقر زندگی خودتون رو شناسایی کنید و بخشی از رکود و توقف مالی و اقتصادی که بهتون تحمیل شده رو جبران کنید.

جدولی رو ترسیم کنید که حداقل چهار ستون داشته باشد؛ در ستون اول شرایطی که در اون قرار دارین رو بنویسید؛
در ستون دوم عواملی که خودتون فکر میکنید دست و پای پیشرفت شما رو بسته، بنویسید؛
در ستون سوم تغییراتی که فکر میکنید اگر در زندگی شما ایجاد بشه، پیشرفت میکنید، بنویسید؛
و در ستون چهارم نتیجه‌گیری نهایی خودتون و مشاورتون رو بنویسید؛ در نهایت شما مجموعه‌ای از شرایط، عوامل، موانع و اقداماتی رو در اختیار دارید که در صورت تغییر در اون‌ها، امکان نجات از تله‌هایی که گرفتارتون کرده، میسر میشه؛
البته فراموش نکنیم که نقش مشاور و راهنمای دلسوز و صادق و مطلع و آگاه و با تجربه، در تنظیم این جدول اهمیت بسیار زیادی داره! احتمال داره ماها در تحلیل شرایط و شناخت موانع و عوامل مؤثر دچار اشتباه باشیم!

امیدواریم نکته های کوتاه ما بتونه، نوری در مسیر تحول و رشد و پیشرفت آینده‌ی شما باشه.
تلاش میکنیم که ساز و کار برقراری ارتباط با همکاران پژوهشگر ما در دفتر آینده پژوهی رسانه های نوین برای مشاوره و برنامه‌ریزی فردی، فراهم بشه!

کهن الگو ۱

#کهن_الگو
قسمت ۱

نویسنده: #سجاد_نوروزیان

#رادیو_نارنگی
#طبیعت

 

خیلی ها معتقدند که زندگی ما سرشار از نشانه‌ست؛
مثلا حضور بعضی آدم‌‌ها در زندگی ما نشانه‌ست؛
بعضی اتفاقات مثل نشانه میمونه؛
خود طبیعت پر از نشانه‌ست؛
با دیدن و پیدا کردن نشانه‌ها چی به دست میاریم؟ چی عایدمون میشه؟

دوران بچگی تو بعضی از کتاب‌هامون یه نقطه‌هایی بود که شماره داشت، بعد اون‌ها رو بهم وصل می‌کردیم، یه شکلی میشد؛ به نظر میرسه بدون وصل کردن نشونه‌ها به همدیگه، چیز زیادی گیرمون نمیاد!
وصل کردن نشونه‌ها به همدیگه مدل میخواد! سرمشق میخواد! الگو میخواد!

طبیعت همواره الگوی شگفت‌انگیزی برای بسیاری از موضوعات اطراف ما بوده، معجزه‌ی حیات در دل طبیعت جریان داره و هزاران ساله که این چرخه‌ی پیچیده،‌ منظم و گسترده به راه خودش ادامه میده.
در طبیعت الگوهای مناسب و متعددی برای تصمیم‌گیری، رفتار، مواجه شدن با موضوعات وجود داره!
الگوهایی که فارغ از رنگ، نژاد، مذهب و تعصبات جغرافیایی قابل اعتمادند و به عنوان یک الگو برای درک نشانه‌ها می‌تونیم از اون‌ها استفاده کنیم.

ادم‌ها هر چی از طبیعت فاصله گرفتند، مشکلات‌شون بیشتر شد! تخریب طبیعت، آلودگی‌های زیست محیطی، قطع درختان و دخالت در چرخه‌های حیات، بین انسان و طبیعت شکاف عمیقی ایجاد کرد!

از طرف دیگه، سبک زندگی این روزها با آسیب خاموش و بسیار بسیار جدی تری مواجههه! آسیبی که به جرات میشه از اون به عنوان بحران یاد کرد:
بحران فراموش کردن الگوهای طبیعت در زندگی روزمره.

وقتی کسی در طبیعت زندگی میکنه، الگوهای طبیعت جلوی چشمشه و ناخواسته از بخش هایی از اون پیروی میکنه؛ وقتی از طبیعت فاصله گرفتیم و اسیر آپارتمان‌های لوکس و تلویزیون چند اینچ و آسانسور ‌و موبایل و ماهواره و اینترنت شدیم، از الگوهای طبیعت فاصله گرفتیم.

بازگشت و توجه به الگوهای طبیعت احتمالا بخش عمده‌ایی از مشکلات ما رو برطرف میکنه!
هرچی ماها از ابزارهای مدرن به سمت طبیعت گام برداریم ضریب موفقیت‌مون بیشتر میشه!
هم‌نوایی با ضربان و ریتم طبیعت، به اراده خالق بی‌همتا، فرصت بهره بردن از انرژی شگفت‌انگیز جهان آفرینش رو فراهم میکنه.

بریم تو اعماق تاریخ، اولین داستان زندگی بشر؛ درگیری هابیل و قابیل!
یک کلاغ به قابیل آموزش داد که با جسم بی‌جان هابیل چیکار کنه.

در بحث کهن الگوها می‌خوایم، براساس الگوهای طبیعت، نشونه‌ها رو بررسی کنیم و اون‌ها رو در زندگی تکنولوژیک امروز به کار ببریم.

قصه‌ترانه – دریا

 

#قصه_ترانه
#دریا

نویسنده: #زهره_سلطانی

#رادیو_نارنگی

 

اولين تولدش بعد از ازدواجمون بود، كسی رو دعوت نكردم، دوست داشتم خودمون دوتا باشيم.
شمع‌ها رو چيدم از جلوی در ورودی تا جلوی ميز؛ خنده‌م گرفته بود؛ می‌دونستم تا بياد تو میگه: ببين كارای جوجه رو!
كلا اهل ريخت و پاش و اين كارا نبود.
خوشحال بودم كه بعد از آخرين قهری كه رفتم خونه بابائينا، امشب يكم برای هم وقت داريم؛ فرصت دارم مهربونيم رو بهش نشون بدم؛ بدونه اين همه بدقلقی‌م به خاطر زندگيمونه، به خاطر دوست داشتنشه، از طرفی هم دلشوره داشتم، چراش رو نمی‌دونستم!

گل‌های سرخ رو پرپر كردم ريختم كنار شمع‌ها؛ يه لحظه دلم ريخت، عين اون لحظه شد كه روی سنگ قبر حاج بابا گل پرپر می‌كردم! ترسيدم!
كليد رو که انداخت تو در، سريع گوشيم رو برداشتم و زدم رو دوربين، همونجا روی خنکی سراميك نشسته بودم كه اومد تو و رفت توی كادرم؛ شمعش رو فوت كرد و سی و هشت سال‌ش شد!
داشتيم شام میخورديم.
– میرم كُره
+ باز؟!
– تو رو خدا شروع نكن! امشب بذار شاد باشيم
+ ما حرف زديم!
– چی فكر كردی؟! فكر كردی كار ريخته برام؟!
+ اينهمه درس خوندی!
– خب دارم چكار میكنم مگه؟! فقط تويی كه قبولش نداری!
+ چی كار میكنی؟! ماه به ماه میخوای نباشی! تا کی؟ تا چند سال؟! فردا که باباشدی چی؟! بری بيای ببینی بچه‌ت سبيل درآورده؟!

سرش رو تكون داد! قاشقش رو انداخت توی بشقاب؛ بعد از يه نفس عميق سرش رو آورد بالا ؛ زل زد تو چشمام؛ میدونست اينطوری هميشه پيشش خلع سلاحم!
– عزيزم! قشنگم! كارمه! نمیگم دوست دارم ازت دور باشم؛ ماه‌ها رو آب باشم؛ مثل آدمای معمولی زندگی نكنم؛ زن داري نكنم! ولی اين شغلمه! درسته خب كارهای راحت‌تری هم می‌شد بکنم؛ ولی به بزرگی كاری كه داريم میكنيم هم فكر كن! يكی بايد باشه كه بره، تا چرخ اين مملكت بچرخه! زير پامون دريا دريا نفت، دريا دريا گاز! يكی بايد باشه اينو بده دست خريدار؟! بايد از راحتی گذشت، عشق اينه! من نكنم، اون نكنه ، بعد همگي بايد كاسه چه كنم چه كنم دست بگيريم!

سرم رو گرفتم پايين، آروم دست گذاشت زیر چونه‌م و سرم رو آورد بالا
– فكر كردی برا من سخت نيست؟ تنهای تنها بشينم رو عرشه و دلتنگت باشم؟! فكر كردی برا همه كاری هست كه شيك و تميز بشينن پشت ميزشون و غروب با زن وبچه‌شون برن پيتزا؟! من حتی جرات ندارم بهت بگم چقدر كارم رو دوست دارم.
هر دوسكوت كرديم. اين شام هم كوفت‌مون شد!
+ كی میری؟
– گفتن ٢٥ آذر عسلويه باشين! احتمالا همون روز هم راه می‌افتيم.
+ اين آخرين سفرته رضا! بعدش ديگه بايد بری بخش اداری.

زير لب زمزمه میكرد:
– من… عاشق… سفر…. تو…. دريا….

لبخند میزد.
+ چی میگی زير لب؟!.. به چی میخندی؟!

عصبانی شدم، مثل آخر تمام بحثا!
+ تو بمون و كارت و سفرت و عشقت و … هر وقت خواستی مثل آدم كار کنی، بيا دنبالم!
بلند شدم، رفتم.
چقدر دست به قهرم خوب شده بود! تو سه ثانيه جمع میكردم میزدم بيرون؛ میخواستم مجبورش كنم، مجبور!!!!! میخواستم پيشم بمونه.

چقدر مهربون و باوقار زنگ زد؛
– عزيزم، آروم شدی؟ بيام دنبالت؟

با خنده ادامه داد:
– اين آخرين باره نازت رو میكشما!

از خنده‌ش خنده‌م گرفت؛
+ يعنی دفعه‌ی ديگه قهر كنم، نمیای دنبالم؟
– دفعه‌ی ديگه‌ای نيست! برم و برگردم ایشالا عاقل شدی جوجه!

روز خداحافظی هم با همين صدای مهربونش آرومم كرد و رفت.

هميشه وقتی نبود هر روز و هر لحظه بهش فكر میكردم، نشسته بودم همينجوری برا خودم که گوشيم زنگ خورد؛ مامان بود؛ صداش میلرزيد!
+ دخترم اسم كشتی رضااينا چيه؟
+ سانچی ، چطور مگه؟!

کشور جان ۱

کشور جان
قسمت ۱ از ۱۰

#کشور_جان
#پنجشنبه

نویسنده: #میرهادی

#رادیو_نارنگی
#خودشناسی

 

کی می‌تونه ادعا کنه که تا به حال حتی برای لحظه‌ای به مهاجرت فکر نکرده؟؟
البته وقتی حرف از مهاجرت به میون میاد همه ذهن‌ون میره سمت تعویض کشور! ولی واقعیت اینه که هر گونه تغییر جغرافیایی در مکان، چه یک قوم باشه و چه یک شخص، مهاجرت محسوب میشه.

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر

مهاجرت خیلی تنوع داره: از کشوری به کشوری دیگه، از شهری به شهری دیگه، از روستائی به روستائی دیگه و یا حتی از خونه‌ای به خونه‌ای دیگه.
یکم مرزهای ذهن‌مون رو از تعصب کلمات آزاد کنیم، مهاجرت مفهوم دیگه‌ای هم پیدا میکنه.
مثل دختری که عروسی میکنه و از خونه‌ی پدرش میره به خونه‌ی همسر! یا کودکی که مدرسه‌ش رو عوض میکنه! یا جوونی که در جستجوی درآمد بیشتر، محل شغل‌ش رو چند تا خیابون عوض میکنه! همشون یه تغییر جغرافیایی ساده به نظر بیان که البته اثر همین تغییر جزیی، شاید گسترده و عمیقه! مهاجرت رویداد بزرگیه که تاثیراتش میتونه آینده‌ی خیلی‌ها رو تغییر بده.
مثل مهاجرت‌های بزرگ تاریخ: از مکه به مدینه یا از مصر به کنعان

مثال‌های زیادی از این دست هست که نشون میده همین مهاجرت‌های ساده، تاریخ بشر رو دچار تغییرات اساسی کردن!
از طرف دیگه مهاجرت‌هایی هم هست که صرفا سرنوشت یک نفر رو تغییر میده. مثل همون عروسی کردن. یا در مقیاس کمی کوچکترش آغاز یک رابطه. که میشه مهاجرت از تنهایی به همراهی.

چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر

وقتی می‌خوایم به یه کشوری سفر کنیم، همون اول می‌پذیریم که قوانین و قواعد اون کشور رو رعایت کنیم! یه جورایی تایید میکنیم که اگه قوانین رو زیر پا گذاشتیم، دستگاه‌های نظارتی و قضایی اون کشور اجازه دارن طبق قوانین خودشون با ما برخورد کنن!

مهاجرت گاهی خیلی خیلی متفاوت میشه! درونی میشه! شخصی میشه! مثل آدمی که تصمیم میگیره یه چیزهایی رو در زندگی‌ش و یا شغل‌ش تغییر بده؛ این هم یه جور مهاجرته! مهاجرت از یه تفکر به یه تفکر دیگه! مهاجرت از یه اخلاق به یه اخلاق دیگه! مهاجرت از یه شیوه به یه شیوه‌ی دیگه! این مهاجرت‌ها هم میتونه مثل همه‌ی اون مهاجرت‌های قومی بزرگ، تاثیرات گسترده‌ای در تاریخ زندگی هر انسانی بگذاره. گاهی این مهاجرت‌ها، تغییراتی ایجاد میکنند که میشه نقطه‌ی عطف تاریخی زندگی یک آدم. میتونه تو هر سنی هم اتفاق بیفته.

تصور کنید دختری که عروسی کرده و قراره مهاجرت کنه از خونه‌ی پدرش به خونه‌ی جدیدی که اختلاف زیادی با اوضاع خونه‌ی پدری داره و میخواد زندگی خیلی متفاوتی رو شروع کنه! کم شباهت نیست اگه بگیم: برای زندگی به قلب جنگل‌های آفریقای مرکزی مهاجرت کرده. یه دنیای ناشناخته و جدید؛ با همه داستان‌ها و تفاوت‌ها و ناشناختگی‌های دیگه‌ش!

دختر و پسری که به یه رابطه جدید مهاجرت میکنن، حتی اگر از اون مهاجرت برگردند دیگه نمیتونن ادعا کنن که اون آدم قبلی هستن. گاهی اوقات که حتی برای این نوع مهاجرت، مثل بعضی از مهاجرت‌های جغرافیایی بین قاره‌ای که همه‌ی خونه و زندگی و اسباب و اثاثیه رو هم میفروشن، تمام پل‌های پشت سرشون رو هم خراب میکنن! تو این اوضاع برگشتن یا غیرممکن میشه یا با هزینه‌ها و تاوان‌های سنگین مواجه میشن!
هر اندازه که علوم نوین داره سعی میکنه به آدم‌ها یاد بده برای مهاجرت درست به چه چیزهایی توجه کنند، قرن‌هاست که بزرگان و حکما تلاش کردن به آدم یاد بدن که مهاجرت‌های درونی چیه و چقدر می‌تونه برای حال بهتر، مفید و مؤثر باشه! ولی خب، خیلی به این موضوع توجه نشده.

این روزها زیاد از شرایط مهاجرت به استرالیا یا کانادا مطالبی رو می‌بینیم. بیاید همسفر بشیم؛ سفر کنیم به یه کشور خاص! به کشوری که اسمش رو میذاریم کشور جان!

ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاک معدن زر

رادیو نانگی

🍊 آنچه در رادیو نارنگی خواهیم شنید…

نویسنده: #میرهادی

#رادیو_نارنگی
#نارنگی_نامه
#قلم_خوب
#حال_خوب

 

وقتی حرف از میوه‌ها به میون میاد، دسته‌بندی‌های متفاوتی وجود داره! یکی از این دسته‌بندی‌ها میشه میوه‌های سهل‌الوصول و راحت!

فصل مرکبات که سر می‌رسه، قطعاً نارنگی چشمک می‌زنه. نه چاقو لازم داره و نه هیچی! فقط کافیه با یه انگشت پوست لطیف‌ش رو تاچ کنی! یه کم فشار رو اضافه کنی، انگشت فرو رفته توی نارنگی و نوش جان! مثل پرتقال هم نیست که وقت میل کردن، آبش از آرنج سرازیر میشه!!

البته فقط همین نیست؛ نارنگی مثل بقیه‌ی مرکبات پر از ویتامینِه؛ ویتامین ث! که برای خیلی چیزها مفیده! مثلا ویتامین ث باعث بالارفتن ایمنی بدن میشه. ضمن اینکه نارنگی سرشار از کلسیم و فسفره که باعث و بانی استخوان‌بندی درست و اسکلت محکمه.

رادیو نارنگی هم یه جور نارنگیه! رادیویی که ویتامین ث و فسفر و کلسیم قلم‌ش بالاست و استخوان‌بندی خوبی داره!
بین این همه چیزهایی که از صبح تا شب یا شاید هم شب تا صبح میخونیم و میشنویم و میبینیم، یه نارنگی هم بزنید به بدن!

رادیو نارنگی؛ قلم خوب، حال خوب!