بایگانی موضوعی: سرگذشت

آنگونه که منم ۲

آنگونه که منم ۲

یادم نمیاد اولین شعر کتاب فارسی، چی بود و کی خوندمش! ولی از همون موقع که سواددار شدم، یه جور دیگه با شعر لذت می‌بردم؛ بر عکس رمان!

فکر کنم اول راهنمایی بودم؛ یه معلم پرورشی داشتیم، به جای حرف زدن، برامون شعر می‌خوند! اولین جلسه که اومد سر کلاس، دیوان پروین اعتصامی رو اورد و شروع کرد به خوندن شعر!

مادر موسی چو موسی را به نیل
درفکند از گفته‌ی رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت که ای فرزند خرد بی‌گناه

یادمه اون هفته، همه‌ی بعدازظهرها با دوچرخه میزدم تو خیابون و یکی دوتا کتابفروشی که وجود داشت، دنبال دیوان پروین اعتصامی می‌گشتم و هیچ کسی هم نداشت!! تا اینکه فکر کنم یکی از فروشنده‌ها دلش برام سوخت و یا شاید هم برای اینکه از شر سؤال پرسیدن هر روز من نجات پیدا کنه، برام یه دیوان پروین رو آورد!

پاییز بود؛ عصر یه روز بارونی در حالی که دوچرخه رو یه دستی می‌روندم، توی اون دستم، دیوان شعر پروین رو نگه داشته بودم! اون روز نمی‌دونستم که همین کتاب که اتفاقا قطعش هم کوچیک بود، قراره یه اثر خیلی بزرگ بر من و زندگی‌م داشته باشه!
رابطه‌ی من با شعر بیشتر شد.
هر جا از شعر رو نمی‌فهمیدم، گیر نمی‌دادم؛ رد می‌شدم!
 کم‌کم اونجاهایی که برام سخت بود، نرم شد؛ درکی که از شعر داشتم بیشتر شده بود.

رفتم سراغ دیوان حافظ
یه قطع جیبی پیدا کردم و خریدم!

یادمه تمام دید و بازدیدهای نوروز سال بعد، اون دیوان حافظ همراهم بود!
اون موقع خونه پدربزرگ زندگی می‌کردیم، ما طبقه‌ی پایین بودیم و حاج اکبر و حاج خانوم و عمه زهرا، طبقه بالا! عمه زهرا سه سال از من بزرگ‌تره. یه داداش کوچیک‌تر دارم سه سال با هم اختلاف داریم. صادق!
توی فاصله‌ی این خونه تا اون خونه، میرفتم تو ماشین حاج اکبر، که با عمه زهرا مشاعره کنم!
گاهی مجبور بودم صادق رو بپیچونم، چون خیلی حرف میزد و مانع مشاعره‌ی ما میشد. ذهن خلاقی داشت و به تحلیل چیزهایی که میدید می‌پرداخت! پلاک ماشین‌ها رو میخوند، اسم خیابون‌ها، تابلو مغازه‌ها! ما هم که میخواستم شعرهای حفظ شده‌مون رو بخونیم، نیاز به تمرکز داشتیم!
صادق هنوز هم همینجوره! دقت‌ش زیاده و تحلیل‌گر خوبیه ولی خیلی با شعر حال نمیکنه.

اون سال‌ها همینجوری گذشت…
دوران دبیرستان که دبیرهای فارسی، شعرهای کتاب ادبیات رو معنی می‌کردن و بچه‌ها هم زیرش معنی رو می‌نوشتن، من اینکار رو نمیکردم!
در مقابل سؤال معلم که نوروزیان! چرا معنی این شعرا رو نمی‌نویسی؟ همیشه یه جواب داشتم: این شعرها خودشون معنی چیزهای دیگه‌ن! چیزی که خودش معنیه که نمیشه معنی کرد! با یه لبخند از سر رضایت، قانع میشدن!

کلی دفتر نقاشی دارم که شعرهایی که دوست داشتم رو توش نوشتم! چون دفتر خط‌دار جهت داشت و من دوست داشتم ابیات رو واسه خودم هر جهتی دلم می‌خواد بنویسم، دفتر نقاشی گزینه‌ی بهتری بود!

علاقمندی من به شعر، این روزها در قالب شعرخوندن فوران کرده و اون‌ها رو با اعتمادبه‌نفس، در یه کانال تلگرامی منتشر میکنم!

گوینده‌ی حرفه‌ای که نیستم! دوره‌ی فن‌بیان هم ندیدم؛ تنها چیزی که باعث این کار شده اینه که شعرهای پارسی رو خیلی دوست دارم و اینجوری میتونم هر موقع دلم خواست گوش کنم!
اگه دوست داشتین سر بزنید: http://t.me/voice24

شاکی یا متهم؟!

همین الان در مراسم ختم عزیزی بودم، یکی از روحانیون نام‌آشنا که اسم نمی‌برم، در خصوص اینکه ویژگی‌های جامعه اسلامی چیه با هیجانات وافری سخن میگفت!!
مثلا اینکه خانم بی‌حجاب در لاس‌وگاس میتونه عفت بیشتری داشته باشه و ربطی به پوشش چادر و “چادرک” نداره!!
یا اینکه چرا به نشر کتابی که کلمه‌ی “شراب” توش اومده وزارت ارشاد اشکال میگیره!
از استکهلم هم برامون مثال زد!
و میگفت نظام “مقدس” به اسم نیست!
و از این حرفا!

اخه حاجی جون!
قربون اون لپ‌های گل‌انداخته و دست‌های تپلی‌ت!
چرا اینا رو به ما میگی؟؟؟
آشی که خودتون پختین، نقدش رو به ما میکنی؟؟

اکثر قریب به اتفاق حضار و حتی مردم کوچه و بازار، مدت‌هاست اینا رو میدونن و میگن!  شما تازه فهمیدی عزیز دل!
چند تا از برنامه‌های ایشون که در رسانه‌ی ملی سخنرانی می‌کرد و با همین هیجانات احکام رو مرور میکرد، لازمه براشون بازپخش کنند!
حالا الان …

به نظرم امثال ایشون الان باید پاسخگو باشند، نه اینکه در موضع طلبکار صحبت کنند!

مردم حواس‌شون نباشه، به زودی اینا میان محاکمه‌مون هم میکنند!!
از من گفتن بود!

به احترام صاحب مجلس، این مطالب رو حضوری بهشون نگفتم و براشون ارسال میکنم 🙏🏼🌷

چالش درونی!

از بچگی یه اخلاقی داشتم و اون هم این بود که گیر می‌دادم به یه موضوعی، تا تهش میرفتم!
البته تهش جایی بود که همچنان معما وجود داشت! اونجا که معما تموم می‌شد و به نظر چیز جدیدی وجود نداشت، دیگه انگیزه برای ادامه دادن نداشتم و رها می‌کردم!!

مثلا یادمه راهنمایی بودم، حدود سال‌های ۷۵، با چوب برای خودم اسکوتر درست کردم! چقدر باهاش خوردم زمین! اون موقع هنوز این اسکوترهای شیک و باکلاس نیومده بود!
یا اینکه با دوچرخه از جوی آب می‌پریدیم، طوقه تاب برمیداشت و رفتم گمرک آچار پره خریدم و با چه مصیبتی، صاف کردن طوقه رو یاد گرفتم!
و همینطور که بزرگتر شدم، این کارها ادامه پیدا کرد…
نوت‌بوک خراب شده بود، خودم رفتم سراغش!
یه پژو ۲۰۶ داشتم، دریچه‌گازش مشکل داشت نمایندگی‌ها قبول نمی‌کردن می‌گفتن باید بره کمپانی! توی خیابون دریچه‌گاز رو عوض کردم!
باشگاه اینترنتی راه انداختم!
سال ۹۲ یه برنامه تلویزیونی با موبایل تولید کردم همه چیز برنامه با موبایل بود! اون موقع هنوز تلگرام نبود! فقط وایبر وجود داشت!
و کلی از این کارها!

هیچ کدوم رو ادامه ندادم…

تا امروز این رفتار در من ادامه داشته!

انگار چالش رو دوست دارم و ازش لذت می‌برم!
هر چی موضوع سخت‌تر باشه، انگیزه‌ی من برای انجامش بیشتر میشه و بعد که حل شد، خودم به خودم یه نمره می‌دم و پرونده رو مختومه اعلام می‌کنم!

این مدل زندگی کردن و کار کردن باعث شده آدم‌های اطراف نظرات مختلفی در موردم داشته باشند!

همه جور جمله شنیدم؛ مثل اینا:
– آدم بی‌ثبات
– آدمی که از این شاخه به اون شاخه میره
– آدم خلاق
ـ آدم پرتلاش و خستگی‌ناپذیر
– آدم غیرقابل اعتماد
– آدم بی‌مسؤولیت
– آدم جسور و شجاع
– آدم پخته‌ای که سنجیده تصمیم میگیره
– آدمی که بیشتر از سن و سال‌ش تجربه داره
– و …

هر کدوم از این نظرات ممکنه از زاویه‌ی اون آدمی که گوینده بوده درست بوده باشه
هیچ کدومش نه من رو سرخوش و دلخوش کرده و نه سرخورده و دلگیر!
نظرات آدم‌ها محترمه

با همه‌ی تلخی‌ها و سختی‌ها
از خودم رضایت دارم و خوشحالم!
اگه باز هم از ابتدا فرصت زندگی بهم داده بشه، همین مدل رو انتخاب می‌کنم…

و در یک جمله:
من، آن‌گـــونه‌ام کــه منم
نه آن‌گونه که فــرموده‌اید یا طلـــبیده‌اید
شرمســــار شمایم
سربلند خود و خـــدا

 

همه‌ی اینا رو گفتم که بگم بعد از شهربازی مهارتی حرکتی که پروژه‌ی سال ۹۴ تا الان بود، دارم وارد یه موضوع جدید میشم!
کی پرونده‌ش بسته میشه و من چه نمره‌ای به خودم میدم، فقط خدا می‌دونه!

 

محمدسجاد نوروزیان
جمعه – ۱۷ آذر ۱۳۹۶

 

کتاب گل‌پروری

بر اساس تجربه‌هایی که در شهربازی هفت‌خان داشتیم، یه کتاب نوشتم به اسم گل‌پروری

مروری بر الگوی تربیتی باغبانی

اواخر مهر نوشتن تموم شد
روزهای نخست آبان کار شابک و فیپا انجام شد
و مجوز نشر کتاب هم بعد از حدود یک‌ماه صادر شد

 

پیپ و قلیون!

دوران کودکی بودند کسانی که اهل پیپ بودند و خاطرات بوی خوش توتون، از اون موقع مونده بود توی ذهن من!
چند سال پیش تصمیم گرفتم پیپ بخرم!
خلاصه بعد از ماه‌ها گشت و گذار، پاسارگاد تاباک رو پیدا کردم و از امیرحسین رحیمی اولین پیپ زندگی‌م رو خریدم. همراه با توتون کاپیتان بلک سفید!! با بوی نوستالوژیک!

سیگار رو تجربه کرده بودم؛ قلیون رو همینطور و البته پیپ!
اینکه چرا پیپ مورد استقبال ماها نیست و بیشتر سیگار و قلیون رو انتخاب می‌کنیم، به نظرم برمیگرده به فرهنگ‌مون!

پیپ کشیدن کار سختیه! از اون جهت که باید یه زمان زیادی صرف آماده کردن پیپ بشه، فیلتر و خشک کردن توتون و جاگذاری توتون و روشن کردن چندباره‌ی توتون و …
وقتی هم که روشن میشه، اگه پک نزنی، خاموش میشه!
دودش هم خیلی زیاد نیست! و خیلی هم دمای دودش بالاست!
لذت بردن از پیپ کشیدن هم خیلی ساده نیست!
بعد هم که تموم میشه، باید صبر کنی سرد بشه و توتون سوخته رو خالی کنی و نظافت و جابجایی فیلتر و تمیزکردن حقه و … اووووه یه عالمه کار دیگه! مث واکس زدن پیپ و …

سیگار که فرت روشن میشه!
قلیون هم یه نفر ذغال رو میذاره و تنباکو و آب و … تقریبا همه توی سری زدن، حرفه‌ای شدن!
میشینی و دو ساعتی با دود زیاد و سرد قلیون حال میکنی!

الان کاری به این ندارم که پیپ مضرات کمتری داره یا قلیون!!

آماده کردن پیپ کار طولانی و پرزحمتیه و دودش کم!
آماده کردن قلیون رو یکی دیگه انجام میده و دودش خیلی زیاااااد!!

سبک زندگی‌مون هم همینطوری شده،
حال نداریم کار کنیم و دسترنج منطقی داشته باشیم، مث پیپ!
ترجیح میدیم بقیه کار کنن و ما مصرف کننده باشیم، اون هم پرمصرف، مث قلیووون!

حالا می‌فهمم انگلیسی‌ها چرا برای خودشون فرهنگ پیپ رو ترویج میکنن و برای ما قلیون!!

مفهوم “شدن”

پاییز میشه،
تابستون میشه،
روز میشه،
شب میشه،
یه دونه‌ی فسقلی، سبز میشه!
اون درخته، بزرگ میشه!
کرم ابریشم، توی پیله، پروانه میشه!
هوا، ابری میشه!
آفتابی میشه!

همین “شدن‌”های به ظاهر کوچیک، همه چیزه!!

ماها
خوشحال میشیم!
دلخور میشیم!
عصبانی میشیم!
بزرگ میشیم!
موفق میشیم!
گرسنه میشیم!
عاشق میشیم!

یه جاهای از حیوون، کمتر میشیم!
یه وقتایی مث “منصور” خدا میشیم!

 

جهان در حال شدنه!
جهان در حال تغییره!
نه می‌تونیم تغییر رو ندیده بگیریم، چون روز و شب بدون توجه به توجه ما، میشه و میشه و میشه
نه می‌تونیم تغییر رو متوقف کنیم، خودمون رو تونستیم متوقف کنیم؟ تونستیم بزرگ نشیم؟ تونسیتم عوض نشیم؟

بهتره مفهوم تغییر رو درک کنیم
و خودمون رو با ریتم تغییر هم‌نوا کنیم
به استقبال تغییر بریم

تردید ندارم، همراه هر تغییری، یه جریان بزرگ انرژی وجود داره که باید پیداش کنیم و باهاش آواز بخونیم!

هر آن، جهان در حال تحول و تغییره!
همواره، یک جریان انرژی عظیم در حال ایجاد تغییرات ریز و درشت اطراف ماست.

برای همین دعای تحویل سال، فقط مال لحظه‌ی تغییر تقویم نیست!
همیشه و در هر لحظه کارایی داره…

یا مدبر الیل و النهار…

جسارت!

ماها در مورد موضوعات مختلف، یه نظراتی خودمون با خودمون داریم که قابل گفتن به دیگران نیست!
ممکنه با یه آدمای خاصی بخشی‌ش رو به اشتراک بذاریم ولی مسلما همه‌ی اون چیزی که توی ذهن ما می‌گذره، امکان علنی شدن نداره.

فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیل این رفتار ما (عدم‌اعلان نظرات واقعی)، اینه که حدس می‌زنیم گفتن نظرات واقعی هزینه‌هایی رو به ما تحمیل کنه!
و هر چی اون نظر نسبت به نظر پذیرفته شده‌ی عمومی فاصله‌ی بیشتری داشته باشه، احتمالا هزینه بیشتر میشه!

مثلا در خصوص نظراتی که آدم‌ها در مورد حکومت‌های کشورشون دارن، همیشه این احتیاط وجود داره که علنی شدن‌ش هزینه‌ای براشون نداشته باشه!
یا مثلا در مورد آدمای بزرگ خانواده، خیلی علاقمند نیستیم وارد چالش بشیم و همون مسیری که همه‌ی خانواده پذیرفته، ادامه میدیم!
در مورد آدمایی که شاید یه جورایی منافع‌مون دست‌شونه هم، همینطور رفتار می‌کنیم. سعی می‌کنیم، “خوش” اومدنی حرف بزنیم، که منافع‌مون به خطر نیفته!

نمیخوام به تحلیل این بپردازم که چطوری میتونه شرایط بیان نظرات (هرچی که باشه) فراهم بشه!
و موانع “نظر دادن” چطوری برداشته میشه!

به یه جنبه‌ی دیگه میخوام بپردازم
نظرات خودمون در مورد خودمون!!

گاهی فکر میکنم اینقدر به خاطر شرایط و نگرانی از تبعات، خودمون رو سرکوب کردیم که دیگه حتی با خودمون هم رو راست نیستیم!!

 

میخوام تمرین کنم
خودم با خودم رو راست باشم
خودم رو سانسور نکنم
خودم رو سرکوب نکنم

یه جنس شجاعت و جسارت خاص لازم داره!

و امیدوارم بتونم اون بخشی از خودم رو که دارم می‌نویسم، اینجا به اشتراک بذارم…

سرگذشت من

اینترنت که کم‌کم فراگیر شد…
وبلاگ‌نویسی عالمی داشت!
اسم وبلاگ، توضیح کوتاه، درباره‌ی نویسنده…
پوسته و کدهای مخفی و کامنت گذاشتن و پست‌ها و …
وبلاگ‌هایی با چند نویسنده…
انتظار برای کامنت اونی که منتظرش بودیم ❤️

بعد کم‌کم شبکه‌های اجتماعی
فیس‌بوک و اورکات و …

بعد گوشی‌ها و تبلت‌ها
وایبر و لاین و وی‌چت…

تا رسیدیم به الان…
اینستاگرام و تلگرام!
استوری و کانال!

آینده هم معلوم نیست…

خیلی سعی کردم بتونم برای نوشتن منظم باشم
مثلا راجع به یه موضوع خاص
یا در یه قالب خاص

سال‌هاست روزانه مطالبی رو می‌نویسم
که قسمت عمده‌ایش قابل انتشار نیست!

در مورد خودم شروع کردم به نوشتن،
بخشی‌ش رو اینجا به اشتراک می‌ذارم…

#سرگذشت_من
#سجاد_نوروزیان

https://t.me/norouzian/447

ثبات قدم

وقتى ميخواى تصميم بگيرى،
خوب فكر كن!
همه جوانب رو بسنج!
عوارض تصميم‌ت رو بشناس!

تصمیم که گرفتی
پای تصمیم‌ت وایسا!
و مسوولیت‌ش رو به عهده بگیر!
و نندازش گردن این و اون!

اینجور آدما
قابل اعتمادترن!

گول خوردن

چه دوست‌تر دارم
بزرگواری گول‌خور باشم
تا کوچکواری گول‌زن!

(فکر کنم در یکی از کتاب‌های دکتر شریعتی خونده بودم)