بایگانی موضوعی: حکایت

یاغی!

روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضو گرفتن بودند.
شخصی با عجله آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد.

با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی با دقت وضو می‌گرفت و همه آداب و ادعیه وضو را بجا می‌آورد؛ قبل از اينكه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!!!
🏃🏻🏃🏻🏃🏻
به هنگام خروج، با مرحوم کاشی روبه‌رو شد.
ایشان پرسیدند: چه کار می‌کردی؟
گفت: هیچ
فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟
گفت: نه! (چون می‌دانست که اگر بگوید نماز می‌خواندم، کار بیخ پیدا می‌کند)
آقا فرمود: مگر تو نماز نمی‌خواندی!؟
گفت: نه!
آخوند فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز می‌خواندی!!!
گفت: نه آقا اشتباه دیدید!
سؤال کردند: نماز نمی‌خواندی، پس چه کار می‌کردی؟
گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!
🙏🏼🙏🏼🙏🏼
از آن روز به بعد، هر وقت از احوال آخوند می‌پرسیدند، ایشان با حال خاصی می‌فرمود:
خدایا ما یاغی نیستیم. بنده‌ایم.
اگه اشتباهی کردیم مال جهل‌مون بوده.
همین رو از ما قبول کن.

جواب ابلهان

نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد.
روستایی سوار بر الاغ آنجا رسید. از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند.

شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من مبند که همین دم لگد زند و پایش بشکند.

روستایی آن سخن را نشنیده گرفت، با شیخ به نان خوردن مشغول گشت. ناگاه اسب لگدی زد. روستایی گفت: اسب تو خر مرا لنگ کرد.

شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود.
روستایی او را کشان کشان نزد قاضی برد.

قاضی از حال سوال کرد. شیخ هم چنان خاموش بود.
قاضی به روستایی گفت: این مرد لال است؟
روستایی گفت: این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد. پیش از این با من سخن گفته.
قاضی پرسید : با تو سخن گفت؟
او جواب داد که: گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند.

قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت.
شیخ پاسخی گفت که زان پس در زبان پارسی مثل گشت:
“جواب ابلهان خاموشی است.”

منبع: امثال و حکم علی اکبر دهخدا